✖خانـﮧے בِل جاے هر بيگانـﮧ نيست✖
by : x-themes

http://uptoup.ir/uploads/1371390296441.gif

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 17:41 |- مبينا -|

http://joomlaforum.ir/upload/do.php?imgf=joomlaforum.ir_13693800571.gif





http://joomlaforum.ir/upload/do.php?imgf=joomlaforum.ir_13647264092.gif






جمعه سوم خرداد 1392 11:52 |- مهيار -|


به كوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد. به ابر گفتم عشق چيست؟باريد. به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد. به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد. به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد. و به انسان گفتم عشق چيست؟ اشك از ديدگانش جاري شد و گفت ديوانگيست....

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 1:27 |- مبينا -|


داني كه چرا زميوه ها سيب نكوست نيمش رخ عاشق است و نيمش رخ دوست آن زردي و سرخي كه درآن مي بيني زردي رخ عاشق است و سرخي رخ دوست.... آن دوست كه بي وفاست دوشمن به از اوست آن نقره كه بي بهاست آهن به از اوست

as

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 1:20 |- مبينا -|

گفت: مي خوام برات يه يادگاري بنويسم گفتم: كجا؟ گفت : رو قلبت گفتم مگه ميتوني ؟ گفت : اره سخت نيست ‌‌ آسونه گفتم باشه بنويس تا هميشه يادگاري بمونه يه خنجر برداشت گفتم اين چيه ؟ گفت : هيسس ساكت شدم گفتم : بنويس چرا معطلي خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت دوستت دارم ديوونه اون رفته ؟ خيلي وقته؟ كجا ؟ نميدونم اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 1:8 |- سارا -|

روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا كنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به كنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 1:4 |- سارا -|

http://uptoup.ir/uploads/137164319941.jpeg

      روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. به طور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز كرد.پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.

 

 

      دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی،  ما به ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می كنم»

 

 

      سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.

 

 

      دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامی كه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بیمار حركت كرد.لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

 

 

      سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.

 

 

      آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

 

 

      زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد.چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

 

 

      «بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است»



چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 15:59 |- سارا -|

http://uptoup.ir/uploads/1371415439871.gif

نازنین! طعـــــــــــــــــنه مزن بر جامه ی پر پینه ام          سیــــــنه ام صد چاک شد، آه! از غم دیرینه ام

ارتش مژگان تو صــــــــــــــــــــــد خنجر خونین زند          زیر فـــــــــــــــــرمان دل سنگین تو در سینه ام

موی خــــــــــــــود شلاّق ساز و مثل طالب دره زن          دست و پایــــــم را ببـــــــند و در بده از کینه ام

انتحاری؟! با خـــــــبر! اینجا که بسیار عاشق است          رحــــم کن! تنها مــــــرا آغوش زن! کاری نه ام

تاک انگـــــــــــــــــور شمالی را مزن آتش، مسوز!          آب کـــن، بعــــدن بیا غسلـــــی بده از کینه ام

کشتی ام خوب کارکردی،جان سائس پس بخوان

در حق مــــــــن "فاتحــه" با دست های خینه ام

دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 0:31 |- سارا -|

http://uptoup.ir/uploads/1371415594251.gif

 "زنــدگــے" بــہ مــن آمــوخـت . . .

آدمهـا نـــہ " دروغ " مــے گــوينــد

نــہ زيــر " حـرفشــان " مــے زننــد .

اگـر " چيــزے " مــے گوينــد . . .

صرفــا " احســاسشـــان " درهمـــان لحظــہ سـتـ ـ ـ

نبـايـد رويــش " حسـابــ " کـرد


راستی شمادراین لحظه چه احساسی دارید؟

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 19:7 |- مبينا -|


http://uptoup.ir/uploads/1371314825241.jpg

شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 20:44 |- مبينا -|

ϰ-†нêmê§